تبليغاتX
صورتک
raftani

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست

شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات همه زندگیم رو باختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه قلب صد تا عاشق زیر پنجره ات می خوندم

توی هر شهری که بودی من مسافرت میموندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه درختم

تو نیاز تو می مونم تا بباری روی بختم

توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود...........

قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من

سفرت بی انتها بود واسه قصه شب من

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم

دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم.......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 9:52  توسط فرزاد  | 

 

   tagdir

   

     ببین چه تلخ در گوشه حسرت می شمارم آخرین نفسهایم را........

    ببین با اینهمه دریا چه تشنه ام در آرزوی شبنمی از لبانش.........

    بیا و ببین این منم آنکه آسمان برایش کوچک بود.......ببین در زمین در حال فرو رفتنم.........

    در تمنای یک سراب به هر سو روان شدم ........افسوس  سراب را همان لیاقت نام سراب است.......

    متروکه قلبم در تلاطم امواج نگاهش در هم شکست وچه تلخ سرونشتی است پایانم........

    به باران بگو در اندوه من تا قیامت ببارد و به ابر بگو آبستن از چشمانم باشد..........

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 16:3  توسط فرزاد  | 

omid

ای لحظه های من که در اخرین پناهگاه زمان خفته اید . ای لحظه های من که سازنده و معمار گذشته من بودید که اکنون اغوش زمان را رها می کنید تا اینده ام را بسازید با ظرافت گذر خود چه کردید با دل بی سودای من . ای لحظه های خوب و زیبا اکنون که می روم برای سیر و سفر این اخرین وقار کهنه گذشته ها را مشکنید . ای لحظه های من که از من گریزانید بی شما استقبال اینده می رم . بی شما به انتظار آن می نشینم که نه می دانم چیست و نه م ی شناسمش با شما می فهمم انچه رفت از دست نمی آید بار دگر و انچه می ماند لبخند پشیمانیست پس اگر می خندم یا اگر می گریم لحظه ای می دانم قصه ام بی ثمر است زیرا که این نیز می گذرد

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 16:40  توسط فرزاد  | 

             khatare

اسم تو ...نبض تو....دست تو ........خاطره شد.......

حس تو.... یادتو.......قلب تو.........خاطره شد.........

رفتی تو از زندگیم انگار که یک خواب بودی............

تو لحظه های عمرم افسوس که کمیاب بودی.........

میدونستم از اول این رسم زندگی نیست.........

خوشبختی ها زودگذر هرگز همیشگی نیست........

به دنبال یه رویا که دست نیافتنی بود.........

میدونستم از اول قلبم شکستنی بود.......

روزای شادی و عشق افسوس چه زود میگذره

از قصه من و تو چی موند به جز خاطره.........

مثله یه قصه زیبا ........مثله یه خواب کوتاه........

من اسمتو گذاشتم .......قشنگترین اشتباه.........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:50  توسط فرزاد  | 

                 sargarmi

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام

یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم

با اینهمه ظلم تو ببین باز چه جوری پای قول و قرارهام من نشستم

نشکن دلمو ...به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز........

نگو بیخبری......نگو نیمدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز......

نگو بیخبری......نگو وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

دیوونه نکن دلمو .........آهم میگیره دامنتو یه روز...............

نگو بیخبری......نگو نیمدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز......

نگو بیخبری......نگو وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 8:2  توسط فرزاد  | 

bano

     بانوی من بانوی من...........تو همه دار و ندارم.........

    بامن از تنم خودی تر تو تمام کس و کارم...........

    شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه.........

    میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه.............

   تو نهایتی نهایت مثله معراج سپیده.........

             تو نفس کشیدن من نفسایی که بریده.............

      توی شاخه دو دستت مرگ برگی در کمینه .........

            این به خاک افتادن من شعر نفرین زمینه.................

    شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه.........

                میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه.............

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:22  توسط فرزاد  | 

nazanin

دو آیینه داری در اون چشم روشن ...............

چه در سینه داری بگو با دل من................

تو آیینه دار مسیحا تو پاکی..................

پریزاده ای تو نه از جنس خاکی..................

تویی نازنینم..........صمیمی ترینم.................

الهی بمیرم.............غم تو نبینم...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:10  توسط فرزاد  | 

 

تویی نازنینم ..... صمیمی ترینم.......... الهی بمیرم ......... غم تو نبینم.......... I Love You 

سرآغاز نام تو پایان نداره تویی اولینم تویی آخرینم...............Couples 
تو رود زلالی پر از شور و حالی قشنگی که از گل شکوفاتری تو Bouquet 






+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 10:24  توسط فرزاد  | 

 bano

آخر چی کار داری با آسمان آبی.........
بانوی من تو وقتی دریای غرق آبی..........
با موی لخت و تیره چشم خمار و خیره.............
تلفیقی از دو چیزی آبادی و خرابی...................
مثل شراب ها نه بانوی من تو در من...................
سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی..................
با موی لخت و تیره چشم خمار و خیره ..................
تلفیقی از دو چیزی آبادی و خرابی.................

آن روزها چه بودی این روزها چه هستی................
آن روزها درختی این روزها طنابی..................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 18:35  توسط فرزاد  | 

 

emamrezaتو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست
آخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشق ما
یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهی شو
به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو.............

من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 18:6  توسط فرزاد  | 

zemeston

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه..............

بهاره......نگام دنبال توست تا همیشه.................

نمیدونی تو که عاشق نبودی چه تلخه مرگ گل برای گلدون........

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون گلهای کاغذی داری تو گلدون...........

تو عاشق نبودی.........ببینی تلخه روزای جدایی.........

چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون.........

بشینم بی تو با چشمای گریون........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:15  توسط فرزاد  | 

 چهل درجه زیر غم

تازیانه میزند سرما در این غمکده..........

سرانگشت پریچهر افسونگر نیست تا برباید لختی از سرما را........

غم غم غم غم غم غم غم غم غم .......................

با تو هستم ای قاصد عشق ...........

بیا و ببین چه منجمد شده ام در کنج تنهایی خود..........

بیا و ببر با نگاهت شب یخی را از دل این همیشه کویر........

بیا ........ بیا ...... به سراغم بیا ........و بمان.........

ببین ....... همه قلب در تمنای تو می تپد......

 

 





+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 13:21  توسط فرزاد  | 

farzad

به ترنم نگاهم......

به کویر سینه ام ......

به بیابان سرنوشت.......

به لحظاتی تا پایان......

به تمنای سراب.....

به پشت نگاه شب زده ام .......

به پیش من........

خوش آمدی...............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:23  توسط فرزاد  | 

 sahel

ساحلی کنار دریا

آب می نگرد به پریشانی گیسوانش........

موج در هراس از هر تماس............

هراس از شکستن در نگاه ستاره........

و ستاره از دور می نگرد به مرد پریشان.......

سایه مرد نزدیک می شود هر لحظه.......

خستگی در تن مرد جاریست.......

پایان نزدیک است؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 9:25  توسط فرزاد  | 

سلام  به همه دوستان

من تصمیم گرفتم یه سری مطلب و....براتون تهیه کنم

امیدوارم پا به پا پیش بریم


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 8:23  توسط فرزاد  |