تبليغاتX
صورتک


صورتک

 

من عادت ندارم که تو وبلاگم با مخاطبم مستقیم صحبت کنم......اما یه شعری میخوام براتون بنویسم که به نظر من بهترین شعر و آهنگی که من تا حالا شنیدم و بازم بهترین آهنگیه که میشه ساخت و بهترین شعریه که میشه گفت.......

تا حالا نشده این ترانه رو من بشنوم و اشک نریزم............

تویی نازنینم......صمیمی ترینم.............

الهی بمیرم .............غم تو نبینم..............

سرآغاز نام تو پایان نداره...........

تویی اولینم ...........تویی آخرینم........

تو میراث عشقی .....پیام آوری تو.........

تو معصوم مایی .......چه نام آوری تو.........

تو رود زلالی......پر از شور و حالی......

قشنگی که از گل شکوفاتری تو.........

دو آیینه داری در اون چشم روشن .........

چه در سینه داری بگو با دل من..........

تو آیینه داره مسیحا تو پاکی .........

پریزاده ای تو نه از جنس خاکی...........

تویی نازنینم......صمیمی ترینم.............

الهی بمیرم .............غم تو نبینم..............

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 16:18 توسط فرزاد| |

 

  تنها به این بیاندیش که تنها از تن ها رهاست...........

  وتنها تن تب دار تنهای خود را بسپار به دست بوسه هایش.........

  وتنها و تنها ببین تنهایی خویش را با تن او  در ابری از نوازش و عطر...........

  و تنها و تنها و تنها بخواه معجزه هرچه عشق را از طراوت لبانش....................

   و تنها و تنها و تنها و تنها به عشق تنهای خود بیاندیش...........................

                                                                                                  

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:17 توسط فرزاد| |

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:16 توسط فرزاد| |

 

گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
من لاف بردن میزدم

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رقیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست
با فتح این همه شکست
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:7 توسط فرزاد| |

 

واضح است........ من اسیر آن نگاهم........

نه نگاه........ نه دیدن.........نه چشم.........من اسیر حضور آن نگاهم  .........

در لحظه.......هر لحظه........با هر لحظه...........همه تن انتظار..........

بی سرانگشتانت هرچه وجود در پریشی و هرچه آرامش در نیستی........

پریشان نبین این آئین......رسم خوشایندی است تنهایی .............

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:3 توسط فرزاد| |

 

این زمین خاکی هیچ نیست مگر گره ای بر بال...

مرداب انسانها همه در گرداب خویش و آنچه هست همه نامردمی......

می توان آسان به ستاره ها رسید........ لحظه ای پرواز کافی است........

بال پرواز مرا قدرتی بخش سیمرغ وار..........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 19:42 توسط فرزاد| |

 

 باز یه شب یک دریچه ........دو  چشم قشنگ.......

 نامه ای خیس از ستاره.......من و تو چه بیرنگ......

 عکسی از دیروز روز یادی از فصل غروب........

اینهمه شعر و سرود ....از تو از عطر تو بود.......

حلقه های بی نگین تو ......

قایقی بی سرنشین تو......

راه و خورجین.....اسب و زین تو........

بدترین و بهترین تو.......

                 سهم من فقط همین تو...........

ای چراغ هرچه جادو ......شعله های دست تو کو..........؟

تو دروغی بی فروغی....ای چراغ خسته کم سو.....

حیف از اشک عاشق من.....

حیف از این بیهوده بودن........

بی دریغ و بی نهایت.......

حیف از این من حیف از این تن......

حیف از این خواب .......خواب کوتاه......

حیف از این رنگ سحرگاه........

حیف از این رویای روشن ......

حیف از این ترانه من...........

راحتم بگذار و بگذر.......

        رد شو از تصویر آخر............

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:25 توسط فرزاد| |

 

 

setare

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره  ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يك پرنده اسير بی پروازم
با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم

با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره
نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره


آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی
تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی


تويی كه هم نفس هميشه آوازی
تويی كه آخر قصه ء منو ميدونی

اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه

ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:53 توسط فرزاد| |

نیا

   وقتی نگاهم در امتداد خط سیر سرازیری اشک چشمانش ماند ...از پا ماندم.......

    آی مردم ....بله با تو هم هستم ...... با تو ........ آیا تبر خوردن سرو را دیده ای؟

   آیا شکستنش....خم شدنش......دو تکه شدنش...... هجوم موریانه ها را دیده ای؟

   و چه فاتحانه آمدند کرمها...مورها....و هر آنچه دون پایگان......

   چه جشن تلخی ساخته اند بر تن شکسته ام .........

   ساعاتی بیش از شکستنم و نیز تا پایانم نمانده.........

   بدادم نرس ......نیا .........اینجا عشق را نابود می کنند.........

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:15 توسط فرزاد| |

gherye

 بی پرده بگویمت خسته شده ام .........

 بی پیرایه بگویمت به سراغم نیا........

 مردابم........تن خسته........شکسته..........

 تازیانه میزند هر نگاه بر جان از هم گسسته........

 اشباح نگران این دیوانه.......خانه تهی از وجود آن دردانه.......

 این منم .....من بی تو.......من همیشه خالی از تو.......

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:7 توسط فرزاد| |

 

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
پسرا لیسانس تو بیکاری میشن
دختر تازه اول بلوغه
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
هر کی براش بوق می زنه هُل میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه مَحل ندم رد میشه
وای میسه ذل میزنه توی چشماش
میگه چشاتو در میارم از جاش
خم میشه بند کفشش ببنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم زندگی پر از دروغه
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکا فت و فراون شده
عشق ها شده اینترتی،ایمیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
چت میکنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی می بندن

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:0 توسط فرزاد| |

 

روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه




روبرو شب و سیاهی
بی کسی پشت سرم

نمی تونم که بمونم
باید از تو بگذرم

دارم از نفس میفتم
تو هجوم سایه ها

کاشکی بشکنه دوباره
بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه..............

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:3 توسط فرزاد| |

bayad beram

يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس

تو اين مثلث غريب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم

يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم
ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم.....................

بزار که كوله بارمو روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو نگام ، شوق رسيدن تو تنم
تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم...................

من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال................
قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال

بزار که كوله بارمو روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم............

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:38 توسط فرزاد| |

 

از تو آموختم تنهایی را ... بی کسی را.... بی همدمی را......

در تار و پود نگاه تو سقوط هرچه نگاه را به نظاره نشستم............

.....با تو در نیاز یک گل نبضم تپید.......برای لمس انگشتان پریچهر افسانه ای خاک شدم......

نیست شدم....

بیا و ببین  چه بی پنجره در دخمه سرنوشت اسیرم........

به نسیم بگو اگر از جان خود سیر شده سری هم به من بزند....

به باران بگو اگر از مرداب شدن نمیترسد ببارد بر این تن خسته......

و ............به عشق بگو..........مرا به گورستان خاطرات بسپارد.........

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 9:37 توسط فرزاد| |

khodahafezi

با یه مشت خاطره های خوب و بد....مگه میشه تا ابد زندگی کرد.......

دیگه از زندگی اسمش مونده ..........دیگه از عشق طلسمش مونده.........

واسه ما تو یه مشت خاطره جا گذاشتی رفتی.........

همه جا غم ....همه جا بغض .....همه جا اشکه و ماتم........

نه دیگه بوی کویر و دوست دارم.....نه دیگه دل اسیرو دوست دارم........

همه جا اشکم سرازیرو ...دل از زندگی سیره و ...انگار این روزا دل داره میمیره و....

                                           میره پی کارش...........

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 15:37 توسط فرزاد| |

 

bu aksham

Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz

Sen beni tutamazsın, yıldızlar tutamaz

Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden

Gözlerin ben tutamaz.


Bir şiir yazarım, bir türkü söylerim

Bir sen olurum, bir ben ölürüm

Bu akşam ölürüm sırf senin için

Beni ölüm bile anlamaz


Düşlerinde büyürüm, büyürüm

Kabusun olur ölürüm

Düşlerinde büyürüm, büyürüm


Kabusun olur ölürüm

          

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:47 توسط فرزاد| |

 

     همه از مرگ می ترسند.........

 

     من از زندگی........................................ 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 8:47 توسط فرزاد| |

     man az to

من از آن چشمان جادویی چیزی نخواستم جز  آن نگاه

من از  آن دستان نیلوفری هیچ نخواستم جز پیوند

من از آبشار مژگانت چیزی نخواستم جز همسایگی با نگاهم.....

من از لبانت هیچ نخواستم جز صدای گرمت

من از قلبت طلب مالکیت ندارم میخواهم فقط بتپد.......

من از تو هیچ نمیخواهم جز گوشه چشمی از  جنس محبت

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 16:30 توسط فرزاد| |

          to ba mani

تو بامنی هر جا برم مهرتو بند جونمه

عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دل تنگت میشم

نگاه دریایی تو آبیه روی آتیشم..........

واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم.......

از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگیم

گرمی آغوش چشات همنفس نیازمه

آرامش قسمت من دوستت دارم یه عالمه....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 15:38 توسط فرزاد| |


:قالبساز: :بهاربیست: