سلامتی ۳ تن
ناموس
و رفیق
و وطن..........
سلامتی ۳ کس
زندونی
و سرباز
و بی کس.........
سلامتی آزادی.............
سلامتی زندونی های بی ملاقاتی.........
سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره...........
.........که همه دنیاس چهار دیواری..............
نم بارون توی ریه های خاطراتم آتیش به پا کرده.سرگردون شدم .امروز روزغریبی بود واسم.به یه پنجره رسیدم. یه آیینه.کسی که از پشت یه خروار کلمه روبروم نشست و منو یاد دلتنگی های خسته کنندم همونایی که شسته شده بودن در ظاهر زندگی و جریان داشتن در خاکستر نگاهم......... منو یاد اونا انداخت.
یاد روزهای اول مهر چندین سال پیش افتادم.....
کوچه سرخ و زرد شده بود از ریزش اشک درختان پاییزی. از دل کندن دو دلداده از آغوش هم.......
بارون میومد...... تند و تب دار......
نازنین اومد .مثل همیشه از دور ایستادم و اون مثله مانکنایی که روی سن راه میرن داشت می اومد
و من محو تماشای اون........زیبا ......طناز...... مغرور.......اون با اون چشمای خرمایی با اون نگاه طلایی
اومد اما از پشت پرچین نگاهش خوندم تلخی یه حادثه رو ........
هر دو خیس از بارون و هر دو خیس از اشک ..........
طوفانی به پا شده بود در وجودم............عشقم داشت می رفت.........
هر دو شکستیم .....سرنوشت بازی تلخی رقم زد و ما هردو باختیم .........
خداحافظی نکردیم...........فقط یک بوسه خیس .........یک بوسه همراه با هق هق .........
هنوز خرابه ام از اون روز............
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره...............