تبليغاتX
صورتک
توی این یک هفته گذشته همه چیز به شکل فجیعی قاطی پاطی شد. مریضی . شلوغی کار و این آخری مسافرت و........

حال نکته این است: برای یک هفته تنها مانده ایم و از همین ساعات نخست به عزا نشسته ایم.

تنهایی از یک سو  و بی غذایی از سوی دیگر و باید رفت به سوی غذاهای حاضری و بعضا دست پخت خویش را هم از سر ناچاری خورد.

از بین تمام غذاهای دنیا من فقط ماکارونی بلدم درست کنم اما خدایی رو دستم واسه ماکارونی نیومده.(البته نیمرو و یه رو و پشت و رو و .... رو هم بلدیم)

ای خدا......................... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:56  توسط فرزاد  | 

با سلام و عرض و ادب و ارادت خدمت کلیه دوستان و عزیزان

عارضم خدمتتون که این حقیر به علت بیماری چند روزی نبودم . لذا بدینوسیله اعلام می دارد گواهی پزشکی مربوطه را هم در حال اسکن کردن می باشم تا غیبتم موجه گردد.

از همین جا از کلیه دوستانی که نگران حالم بودند تشکر می نمایم

از  مهرنوش خواهر گلم

از هستی جون که اومد گلها رو آب داد در غیاب من

از سیر ترشی متاهل عزیز که نگران بود

از تاتوره خانم و لطفش

از همه ممنونم و امیدوارم همه در همه حال سلامت باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:45  توسط فرزاد  | 

ببین ای بانوی شرقی..... ای مثل گریه صمیمی.......همه هرچی دارم اینجاس.....تو این خورجین قدیمی

خورجینی که حتی تو خواب از تنم جدا نمیشه......مثل اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه........

بانوی شرقی من ای غنی تر از شقایق....مال تو ارزونی تو خورجین قلب این عاشق..........

توی این خورجین کهنه شعر عاشقانه دارم...برای تو و به اسمت یک کتاب ترانه دارم.......

یه سبد گل دارم اما گل شرم و گل خواهش... تنی از عاطفه سیراب تنی تشنه نوازش...

خورجینم اگه قدیمی اگه بی رنگه و پاره.... برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره.....

واسه من بود ونبوده هر چی که دارم همینه... خورجینی که قلب این عاشقترین مرد زمینه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:11  توسط فرزاد  | 

 نتایج  نهایی دو نظرسنجی رو  میذارم:

« لینکهای من »
 
توی لینکهای من کدومشون رو بیشتر دوست دارین؟

1- آبجی مودی 
 30.7%
.
.

2- هستی (حرف دل)
.
 11.5%
.

3- سیرترشی متاهل عزیز
.
 19.2%
.

4- اعظم خانم (بوف بینا)
.
  26.9%
.

5- آسمان آبی عزیزم
.
  11.5%
.

 

 

اینم مال وبلاگ خودم:

 


« در مورد این وبلاگ  »
 
نظرتون درباره این وبلاگ چیه؟

1- مزخرفه
.
  8.3%
.

2- بد نیست
.
.
  0%
.

3- خوبه
.
  66.6%
.

4- عالیه
.
 16.6%
.

5- اطاق تمساحها
.
 8.3%
.

 از همه عزیزانی که لطف کردن و رای دادن ممنونم

ایشاالله تو شادیهاتون جبران کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:34  توسط فرزاد  | 

قتل تازه عروس دو روز قبل از جشن ازدواج

گروه حوادث؛ مرد جواني که دو روز پيش از برگزاري جشن عروسي، همسرش را به قتل رسانده بود خودش را تسليم پليس کرد. به گزارش خبرنگار ما اين جوان 21ساله که سعيد نام دارد پس از قتل همسر 17ساله اش به نام سارا با پليس تماس گرفت و به انتظار نشست تا ماموران از راه برسند و وي را بازداشت کنند. سارا و سعيد که شش ماه قبل از قتل به عقد يکديگر درآمده بودند با اصرار پدر داماد تصميم گرفتند هر چه زودتر زندگي مشترک شان را آغاز کنند. از آنجا که پدر سارا سال ها قبل فوت شده و مادر او نيز در پي ازدواج مجدد، دخترش را رها کرده بود پدر سعيد براي عروسش جهيزيه تهيه کرد و زوج جوان پس از آنکه خانه يي در نزديکي منزل پدر سعيد اجاره کردند روز سه شنبه هفته گذشته جهيزيه عروس را به خانه بردند اما هنگام چيدن لوازم مشاجره لفظي بين زن و شوهر به قتل منجر شد. کارآگاهان جنايي مشهد پس از آنکه از طريق تماس تلفني با مرکز فوريت هاي پليسي 110 در جريان اين واقعه قرار گرفتند به محل جنايت رفتند و ضمن انتقال جسد سارا به پزشکي قانوني سعيد را بازداشت کردند. تازه داماد در حالي که از قتل همسرش شوکه شده بود و مرتب اصرار مي کرد ناخواسته و در پي خشم لحظه يي مرتکب اين عمل شده است، روانه بازداشتگاه شد. در جريان تحقيقات پليس معلوم شد سعيد به دليل بي علاقگي به تحصيل در مقطع سوم راهنمايي ترک تحصيل کرد و چند سال بعد هنگامي که قصد داشت عازم خدمت سربازي شود به دليل مشکلات جسماني وي را معاف از خدمت اعلام کردند. سعيد که روزها را بدون هيچ برنامه و هدفي سپري مي کرد با سفارش پدرش در شرکت يکي از دوستان وي استخدام شد و تلاشش را به کار گرفت تا در زمينه شغلي پيشرفت کند. چندي پس از استخدام سعيد در شرکت، سارا نيز در آنجا مشغول به کار شد. همکاري اين دو به ايجاد روابط عاشقانه و در نهايت خواستگاري و عقد آنها انجاميد. پس از آنکه جزئيات زندگي متهم به قتل و نحوه آشنايي او با همسرش آشکار شد، سعيد از سوي بازپرس جنايي تحت بازجويي قرار گرفت. وي گفت؛ به خاطر مراودات کاري هر روز ساعاتي را با سارا به گفت وگو مي پرداختم و اين ترتيب بود که دلباخته وي شدم، اما از بيان اين عشق هراس داشتم تا اينکه يک روز خود سارا باب صحبت را باز کرد و من نيز از موقعيت استفاده و از وي خواستگاري کردم. پس از آنکه جواب مثبت سارا را گرفتم موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم و مراسم خواستگاري در خانه خواهر بزرگ سارا برگزار شد. وي افزود؛ سارا دختري عصبي بود که بر سر مسائل پيش پا افتاده حرص مي خورد و خودش را آزار مي داد. به همين دليل پدرم توصيه کرد هرچه زودتر زندگي مشترک مان را شروع کنيم. او معتقد بود اگر سر همسرم به زندگي گرم شود آرام مي گيرد. ظهر روز سه شنبه جهيزيه را که با گل و روبان آراسته بوديم به خانه مان برديم و والدينم آنجا را ترک کردند. من و سارا سرگرم کار شديم چرا که فرصت زيادي نداشتيم و قرار بود تا دو روز ديگر مراسم عروسي مان برگزار شود. حين جابه جايي اثاثيه هر وسيله يي را که همسرم از کارتن بيرون مي آورد، غر مي زد و مي گفت پدرم با خريد جهيزيه براي وي بيشتر قصد داشته براي يک آدم بدبخت نقش مردي نيکوکار را بازي کند. هرچه توضيح دادم پدرم به هيچ وجه نمي خواسته او را تحقير کند، حرفم را نپذيرفت تا اينکه مشاجره بين ما بالا گرفت. در لحظه يي که از شدت خشم به جنون رسيده بودم کارد آشپزخانه را برداشتم و ضربه يي به همسرم زدم. وقتي او بي جان روي زمين افتاد باور نمي کردم چه اتفاقي رخ داده است. براي همين بلافاصله با اورژانس و پليس تماس گرفتم و خودم را براي تسليم شدن آماده کردم.

__________________
پ.ن: اگر حوصله کردین همش رو خوندین من دیگه نظر نمیزارم خودتون نظرتون رو بگین
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:8  توسط فرزاد  | 

آقا نخواستیم. دیگه بسته ...... بسته.........

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:59  توسط فرزاد  | 

با صدای بی صدا

مثل یه کوه بلند

مثل یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد......................

سایه اش هم نمیموند هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته

تنهای تنها................

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:38  توسط فرزاد  | 


تا این لحظه نتایج یکی از نظرسنجی ها رو میذارم ببینید:

« لینکهای من »
 

توی لینکهای من کدومشون رو بیشتر دوست دارین؟

1- آبجی مودی
.
- 33.3%
.

2- هستی (حرف دل)
.
 - 13.3%
.

3- سیرترشی متاهل عزیز
.
  26.6%
.

4- اعظم خانم (بوف بینا)
.
  6.6%
.

5- آسمان آبی عزیزم
.
- 20%
.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:20  توسط فرزاد  | 

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟


دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟


رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟


عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟


یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟

مریم حیدزاده

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:33  توسط فرزاد  | 

شنبه روز بدی بود . روز بی حوصلگی. وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی. ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم . همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم . صفحه کهنه یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه. غروب سه شنبه خاکستری بود. همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه من. عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما فصل گندیدن من فصل جون سختی ما . روز پنجشنبه اومد مثل سقاعک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر. جمعه حرف تازه ای برام نداشت هرچه بود پیشتر از اینها گفته بود 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:50  توسط فرزاد  | 

این روزا خیلی حساس شدم . من اصلا از کسایی که اونا رو توی دایره تنگ و باریک اعتمادم راه میدم توقع حتی یه اخم رو هم ندارم. در مقابل هرکاری میکنم تا از من نرنجن. افراد دنیای من به تعداد انگشتان دو دست هم نیستند. کسایی که تک تک حرفاشون واسم ارزش داره و دوستشون دارم.

 دلم گرفته . هر وقت اینجوری میشه بی حوصله میشم .میشینم فقط فکر میکنم که کجا اشتباه کردم؟

((من نرده یانلیش یاپتیم؟؟؟؟؟؟))

((من کجا اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟))

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:25  توسط فرزاد  | 

من نمیدونم چه لذتی میبریم از تحقیر یکدیگر؟ چرا دیگران را وسیله ای برای شادی خود قرار میدیم؟

چرا در کل امور زندگی لحظه ای خود را به جای طرف مقابل نمی گذاریم؟

چرا هر چه میگوییم خوب است و هرچه می گویند اگر باب میل ما بود خوب و اگر نبود.............

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:5  توسط فرزاد 

نمیدونم تا حالا به کدوم شهرهای ایران مسافرت کردین . اما من اگر دروغ نگم تقریبا تمام شهرهای ایران که بالای دویست هزار نفر جمعیت داره رو رفتم(که اونم دلیل داره).

اولا که کشور اینقدر جای دیدنی داره و ما بیخبریم که نگو

دوما بعضی از شهراش هم اینقدر باحال و قشنگه که آدم دلش میخواد بازم بره اونجا

یه چند تا شهری که من خیلی دوستشون دارم اینا هستن :

آبادان. گرگان. تبریز. کلیبر(با قلعه معروف بابک خرمدین که این روزا سالگرد تولد اون بزرگمرد پارسیه).شوشتر.اصفهان.شیراز

واز بعضی از شهرها هم اصلا خوشم نیومد که بنا به ملاحظاتی نمیگم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:26  توسط فرزاد  | 

نمیدونم چقدر شعر دوست دارین و البته چه نوع شعری رو.... اما من خودم دیوانه وار سهراب سپهری رو دوست دارم .هر وقت خسته میشم فایل صوتی اشعارش رو که خسرو شکیبایی خونده میزارم گوش میدم البته تموم شعراشو حفظم اما لذت و آرامشی به من دست میده که نگو . مخصوصا اونجاهایی که از مرگ میگه: و نترسیم از مرگ   مرگ وارونه یک زنجره نیست   مرگ در ذهن اقاقی جاریست    مرگ با خوشه انگور میاید به دهان      مرگ..........

واقعا وقتی اینارو شنیدم  دیگه از مرگ نمیترسم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:7  توسط فرزاد  | 

اصولا از بچگی هم من یه دقدقه(یا دغدغه) داشتم و هنوز دارم و اونم اینکه حرفهام رو خوب منتقل نکنم و از اونا برداشت بد بشه و بدبختانه میگن آدم از هرچی بدش میاد سرش میاد دائما هم اون چیزی که توی فکرم نیست و اصلا منظور من نبوده رو طرف برداشت میکنه و حالا یا الکی خوشحال میشه و  یا ناراحت.

نمونه هم فراون دارم که آخریش مال همین دیروزه که یه دوستم (دوست جونم) از یه مطلبم برداشت بد کرده . آآآآآآآآآآآآآآآی دارم حرص میخورم آآآآآآآآآآآآآآآآآی دارم حرص میخورم

 

پ.ن: خودش میدونه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:12  توسط فرزاد  | 

خیر سرمان دیروز عزم جزم نمودیم به استخر و سونا رفته خستگی از تن به در بردندی

پس از مکافات بسیار در تهیه البسه مناسب(حالا خیلی هم لباس لازمه)و خرید حوله و...... با اهن و ترپ فراوان به سمت استخر مربوطه عازم شدیم.

وسیله نقلیه را گوشه ای بسته و با افتخار به سمت باب ورودی حرکت نمودیم که ناگهان دیدیم نسوان در حال تردد می باشند

کمی مردد شدیم .البته از نظر ما اشکالی نداشت اما از نظر مسئول آنجا این عمل خلاف مقررات بود

ما فرمودیم که چشمهایمان را می بندیم و تمام مدت را در سونای بخار که چشم چشم را نمی بیند مینشینیم که باز مورد قبول واقع نشد و با گوشهایی آویزان بازگشتیم .تا ما باشیم قبلش تلفن یا تلگراف زده و جویای زمان مناسب گردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:45  توسط فرزاد  | 

اصلا نمیدونم این پست رو پاک میکنم یا نه.............

چند روز پیش به طور اتفاقی یه آهنگ رو دوباره شنیدم:

تویی نازنینم صمیمی ترینم

الهی بمیرم غم تو نبینم

سرآغاز نام تو پایان نداره

تویی اولینم تویی آخرینم........

البته بازم ادامه داره اما چرا اینو گفتم؟

انگار سوار یه باد و از توی یه تونل برگشتم به گذشته های دور..........

صبح . نگاه . طپش . هیجان . بی خوابی . عشق . جدایی. جنون . تنهایی . لبه پرتگاه.تاریکی ......

۶ ماه از زندگیم به خاطر یک ماه از بین رفت.

این ترانه یادآور بلوغ و تکامل زندگی در منه. اما من برگشتم با قدرتم برگشتم و ساختم تمام خرابی ها رو اما هنوزم وقتی این ترانه رو میشنوم  چشام خیس میشه.........

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:34  توسط فرزاد  | 

به علت شکست تیم ترکیه از آلمانهای ....... در مرحله نیمه نهایی  جام ملتهای اروپا تا ظهر عزای عمومی اعلام می شود.

به امید شکست آلمان در فینال

پ.ن: دپرس زده شده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:20  توسط فرزاد  | 

بادبادک تا با باد مخالف روبه رو نگردد اوج نخواهد گرفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:23  توسط فرزاد  | 

اینطوری که تقویم داره فریاد میزنه دوشنبه روز مادر و ایضا روز همسرجان می باشد.

و این مشکلی است بس عظیم بر مردان ، زیرا که آنان در این روز می بایست ۳ تن را کادو دادنی.

۱- مادر خویش

۲- مادر همسر خویش

۳-   همسر خویش

البته در این رتبه بندی هیچ قصد و منظوری نبودندی الا سن وسال ایشان و لاغیر

حال مساله این است:

برای هریک چه خریدینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از عزیزانی که با پاسخ خویش راهنمایی کنند تشکر ویژه ای خواهد شدندی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:38  توسط فرزاد  | 

ازخستگی رو پاهام بند نیستم . شدم عین قهرمان فیلم بایسیکل ران اما دیگه از چوب کبریتم کاری ساخته نیست

توی ۷۲ ساعت گذشته فقط ۴ ساعت خوابیدم و الان هم نمیدونم خوابم یا بیدار.......

البته خدا رو شکر این خستگی در راه خیر بوده و ارززش رو داره

کلی کار عقب افتاده دارم .....

راستی پست بعدی در خصوص یه دل مشغولی این چند روزاست............

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:9  توسط فرزاد  |