سایه یه حادثه که همیشه با منه
توی شهر آهنی داره خردم میکنه
تو تموم لحظه ها چتر سایه سیاه
خون وحشت تو رگ خسته ثانیه ها
اما هم وحشت من گوش بده
تپش فاجعه با قلب منه
دستتو به من بده که حس کنی
لحظه بزرگ فریاد زدنه
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:33 توسط فرزاد
|
بسی رنج بردیم در این چند روز اخیر.اوضاع عمومی ما رو به وخامت نهاد فلذا این طبیب کاخ را فرمودیم به حضورمان شرف یاب شود.
طبیب به حضور ما شرفیاب شد و پس از معاینه و پرس و جو از علائم بیماری ما .شروع کرد به عرض اینکه ما چه تناول نکنیم که تا آنجا که ما فهمیدیم فقط باید باد هوا ( آن هم نه زیاد) میل کنیم.
البته در آخر فهمیدیم که این پدر سوخته تعدادی سوزن نیز نوشته است لذا دستور دادیم او را ابتدا فلک کنند بعد دلمان سوخت فرمان قتلش را صادر کردیم .
حال در واهمه از این سوزنها هستیم..........
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:12 توسط فرزاد
|
اگر بدونید چقدر با این ترانه خاطره دارم.............
لحظه وداعمون
اون روز تماشایی بود
تو سکوت هر دو فریاد بی فردایی بود
آه سینه سوز تو هق هق گریه های من
لحظه سرودن سرود تنهایی بود
بغض راه نفسم رو بسته بود
بین ما پرده اشک نشسته بود
جمله هرگز فراموشم نکن
تو گلوم شکسته بود
هنوزم تا که هنوز بی من هستی و من باهاتم
توی جنگل ، لبه دریا دنبال جای پاهاتم
توی این همه هیاهو دنبال زنگ صداتم
هنوزم تا که هنوزه عاشق خاطره هاتم
هنوزم تا که هنوزه عاشق سادگیاتم
یادمه خوب یادمه ، واسه آخرین نگاه
واسه آخرین کلام گریه فرصت نمی داد
گریه فرصت نمی داد ، نمی داد
واسه گفتن خداحافظ تو
اشک می ریخت و مهلت نمی داد
بغض راه نفسم رو بسته بود
بین ما پرده اشک نشسته بود
جمله هرگز فراموشم نکن
تو گلوم شکسته بود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:21 توسط فرزاد
گناهی ندارم
ولی قسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
واسه من که
بر عکس کار زمونه
یکی نیست که
قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم
ولی فسمت اینه
که چشمای کورم
به راهت بشینه
هنوزم
زمستون به یادت بهاره
تو قلبم
کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم
ساز نا سازگاره
سکوتم به جز تو
صدایی نداره
تو خواب و خیالم
همش فکر اینم
که
دستاتو یازم
تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب
پریدم که بازم
با چشمای کورم
به راهت بشینم
سر از کار چشمات
کسی در نیاورد
که هر کی
تورو خواست
یه روزی بد اورد
برای دل من
واسه جسم خستم
منی که غرور رو
تو چشمات شکستم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:25 توسط فرزاد
دوووووباره نمییییییی خواام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال رو روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه!
باااازهم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام میخندن
بااازهم صدای گریه مو شندین همه به گیره هام میخندن 
دووووبااره یه گوووشه میشنمو واسه دلم میخونم هنوز تو حسرت یه همزبونم
ولی نمیشه و اینو میدونم
دووووباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال رو روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده !!!!
محسن یگانه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10:8 توسط فرزاد
|
آخرين كلمات اشخاص مختلف
آخرين كلمات يك الكتريسين: خوب حالا روشنش كن...
آخرين كلمات يك انسان عصر حجر: فكر ميكني توي اين غار چيه؟
آخرين كلمات يك بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهي ميره...
آخرين كلمات يك بيمار: مطمئنيد كه اين آمپول بيخطره؟
آخرين كلمات يك پزشك : راستش تشخيص اوليهام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين كلمات يك پليس: شيش بار شليك كرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين كلمات يك پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين كلمات يك جلاد: اي بابا، باز تيغهء گيوتين گير كرد...
آخرين كلمات يك جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمي نيست...
آخرين كلمات يك چترباز: پس چترم كو؟
آخرين كلمات يك خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين كلمات يك خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين كلمات يك خونآشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميكنه!
آخرين كلمات يك داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين كلمات يك دربان: مگه از روي نعش من رد بشي...
آخرين كلمات يك دوچرخهسوار: نخير تقدم با منه!
آخرين كلمات يك ديوانه: من يه پرندهام!
آخرين كلمات يك سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين كلمات يك شكارچي: مامانت كجاست كوچولو؟.
آخرين كلمات يك غواص: نه اين طرفها كوسه وجود نداره...
آخرين كلمات يك فضانورد: براي يك ربع ديگه هوا دارم...
آخرين كلمات يك قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين كلمات يك قهرمان: كمك نميخوام، همهاش سه نفرند...
آخرين كلمات يك قهرمان اتوموبيلراني : پس مكانيكه ميدونه كه با ...
آخرين كلمات يك كارآگاه خصوصي: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين كلمات يك كامپيوتر: هاردديسك پاك شده است...
آخرين كلمات يك كوهنورد: سر طناب رو محكم بگيري ها...
آخرين كلمات يك گروگان: من كه ميدونم تو عرضهء شليك كردن نداري...
آخرين كلمات يك گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين كلمات يك مادر: بالأخره سيديهات رو مرتب كردم...
آخرين كلمات يك متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش كاملاً بيخطره...
آخرين كلمات يك متخصص خنثي كردن بمب : اين سيم آخري رو كه قطع كنم تمومه...
آخرين كلمات يك متخصص كامپيوتر: معلومه كه ازش بكآپ گرفتم!
آخرين كلمات يك معلم رانندگي: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين كلمات يك ملوان: من چه ميدونستم كه بايد شنا بلد باشم؟
آخرين كلمات يك ملوان زيردريايي: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين كلمات يك نارنجكانداز : گفتي تا چند بشمرم؟
آخرين كلمات يك عکاس:چقدر شما شبیه عزرایلی بزار ازت عکس بگیرم.......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط فرزاد
|
روزگار غریبیست.ما در طول عمر پربرکتمان دوستان زیادی داشته ایم . دوستانی داشته ایم که از عنفوان کودکی در قصر هم بازی ما بودند ولی به جهت آنکه اصولا به روابط یکطرفه اصلا اعتقادی نداریم این حق را برای خودمان قائل هستیم که اگر کسی(هر کسی)اتوبان را یکطرفه کند توسط قلم مو یک خط قرمز زیبا دور نام عزیزش بکشیم و از قلب خود نیز او را اخراج فرماییم. (کما اینکه بارها از این فعل داشته ایم).
در حال اندیشیدن هستیم. از دست عزیزی (بسیار عزیز) ناراحتیم بدددددددددد.
شاید..............
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:12 توسط فرزاد
|
گر بر فلکم دست بودی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زمیان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
که عاشق به کام خویش رسیدی آسان
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:49 توسط فرزاد
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:9 توسط فرزاد
|
ساعت قریب به ۲.۲۰ دقیقه بعدازظهر است و ما هنوز غذا تناول ننموده ایم( به جان مارمولک آبجی مهرنوشمان راست می گوییم*!!!). البته ناهار موجود است ولی ما فکرمان مشغول است. در قصر ما اتفاقات عجیبی در حال وقوع است .یکسری از خوانین و وزراء به جان هم افتاده اند و در حال زیرآب زدن هم هستند.بسیار تاسف می خوریم بر حال این جماعت که سایه یکدیگر را با تبر می زنند.
قریب به چند روز این نت کاخ ما بازی درآورده بود و حال ما را گرفته بود . پس از آنکه راس دو تن از مسببین را از تنشان جدا کردیم اوضاع مساعد شد.
*: رجوع شود به پست مربوطه
پ.ن: به جان مارمولک مربوطه راست گفتیم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:35 توسط فرزاد
|
با حریق یادها در سفرم وقتی دورم ، به تو ، نزدیکترم
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:37 توسط فرزاد
کفتر چاهیه من ، تنگ بی ماهی من ، ای قبای وصله بر ، جنگجوی بی سپر
دل افسرده من، پشت پا خورده من، شب بی مهتابم، روز بی آفتابم
ای در بسته شده، از همه خسته شده، دل افسرده من، پشت پا خورده من
ای شکسته تن سبو، سکه بی پشت و رو، ای خلیج یخ زده، خرمن ملخ زده
گوش کن ای دل من، تو هنوز دل منی، با همه بی ثمری تو خود شکفتنی
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:8 توسط فرزاد
|
ما را اراده بر آن افتاده بود که طی جلسه ای چاکران و نوکران خویش را به حضور پذیرفته تا مطالب خود را به عرض ما برسانند.
به جهت کسالت حال ما این جلسه به دیروز موکل شد . جهت آگاهی مراتب را می فرماییم:
۱-تصمیم گرفتیم منبعد روزانه حداکثر فقط یک عدد آپ بفرماییم تا قدر ما را بیشتر بدانند.
۲-کاغذهایی بین مردم توسط چاپاران توزیع نماییم و اطلاعات شخصی آنان ( حتی رنگ الاغهایشان ) را استخراج فرماییم.
۳-تعدادی از ماموران را جهت پیدا نمودن مودِ خواهرمان مهرنوش بانو گسیل فرماییم.
۴- بدهیم این سیاهه اسامی بازیکنان تیم محبوبمان استقلال را در نسخ فراوان تهیه و به کنفدراسیون آسیا ارسال کنند . باشد که اینبار محروم نگردیم توسط این بلاد کفر
۵-یک عدد تلخک نیز نیاز داریم تا ما را در زمان غصه بخنداند.
پ.ن:چاکران را زود مرخص فرمودیم تا بازی را ببینیم که بسی حالمان گرفته شد از پیروزی این لنگیها.
می دهیم قهرمانان آبی پوش در هفته نهم حالیشان کنند .
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:46 توسط فرزاد
|
گردي از راهي نميخيزد ... سواران را چه شد ...؟
مرده اند از بيم ياران ... نامداران را چه شد ...؟
جز صداي جغد ها چيزي نمي آيد به گوش ...
قمريان آخر كجا رفتند ... ساران را چه شد ؟؟؟
از هجوم كركسان شوم ... قلب من گرفت ...
بلبلان قرقاولان كبكان... هزاران را چه شد ...؟
دور تا دور من از دشمن ، سياهي ميزند ....
دوستان ما كجا رفتند... ؟ ياران را چه شد ...؟
قمريان آخر كجا رفتند ... ساران را چه شد ؟
هر كجا سوز زمستان است و تاراج خزااان ...
روح تابستان و عصر نوبهاران را چه شد ...؟؟؟
زير سم لشكر زهاك ...، پشت من شكست ...
كاوه ي لشكر شكن كو ...؟ شه سواران را چه شد ؟؟؟
لشكر توران به قلب سرزمين ما رسيد ....
رستم و گودرز كو ...؟ اسفندياران را چه شد ؟؟
خشك سالي در زمين بيداد و غوغا ميكند ....
بخشش هفت آسمان كو ...؟ باد و باران را چه شد ..؟؟؟
قمريان آخر كجا رفتند ساران را چه شد ؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط فرزاد
|
عجیب اوضاع قصر ما قاراشمیش شده است .صبحی بر روی میز ما تعدادی سگ می نواختند و به همان میزان گربه ها نیز حرکات موزون انجام میداند. این مسئول امور اندرونی نیز جدیدا آلزایمر گرفته است. هرچه سرش هوار میکشیم باز در وادی خود طی طریق می نماید. البته علت آن را در آتیه خواهیم فرمود.مقداری دلخور شده بودیم که حالمان اندکی یهتر است.قصد شکار داریم لیکن به جهت دور بودن نخجیرگاه اراده ما بر آن است که هر حشره یا موجود موذی را که دیدیم با دستان مولوکانه خودمان به آن جهان روانه فرماییم.
الیوم قصد تشکیل جلسه با رجال و وزرا داریم .
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط فرزاد
|
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی
تا به کی سراپا محبتی
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:42 توسط فرزاد
|
کامنتهای زیادی دریافت کردم در این مورد که سبک نوشتاری من ظاهرا شبیه یه وبلاگ دیگه اس. که خیلیاش خصوصی بودن و من اونا رو پابلیک نکردم.
امروز محض کنجکاوی رفتم و اون وبلاگ رو دیدم . جالب بود و دوست خوبمون هم تا حدودی توی این سبک داره مطلب مینویسه.اما موضوع اینه که من تا حالا این وب رو ندیده بودم که بخوام از روش الگوبرداری کنم یا نه. حالا دلیل اینکه چرا یه باره سبک رو عوض کردم؟ این تغییر به مرور شکل گرفت و خودم هم دیدم از اون نوع نوشتن خوشم میاد و به عبارتی لذت میبرم . در ضمن یه نوع تغییره که میتونه واسه خودمم جالب باشه . حالا از شانس ما یکی مشابه داره. ولی به قول یکی از پیرهای فامیل ما که به هر کس می رسید میگفت اسم فرزندت رو بزار محمد یا فاطمه . وقتی طرف میگفت توی فامیل این اسم رو داریم همون پیر بهش میگفت مگه توی خونه همتون یخچال و تلویزیون نیست؟
اینو برای تشابه دو وبلاگ گفتم.
به هر حال توی پست قبلی هم گفتم که زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم. نمیدونم شاید از این به بعد به حرف دلم گوش دادم . شایدم به حرف مخاطبام گوش بدم و برگردم به سبک مورد علاقه اونا.
چرا؟
چون: دوستانی دارم بهتر از آب روان.....
شایدم یکی در میون نوشتم ..... نمیدونم تا چه پیش آید اما حتما باید این توضیحات رو میدادم .
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:23 توسط فرزاد
|
بی حوصلگی عجیبی در ذهن ملوکانه ما نشسته است . از گوشه پنجره به ایوان و محوطه کاخمان مینگریم. با اینکه هنوز پاییز از راه نرسیده است ما را تصور بر این است که برگها از شاخه خسته شده اند و در انتظار دستور ما جهت رهایی به سر می برند. به قول آن شاعر شیرین کلام کاشانی : موسم غمگینی است.
نمیدانیم چه بکنیم . هنوز اراده ما بر کوچ نیافتاده است . تعلق خاطری داریم عمیق به این کاخ و اطرافیانمان. شاهزادگانی که بسیار ما را دوست دارند و جویای مزاج بدنی و روحی ما هستند.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:33 توسط فرزاد
|
بغلم كن ، بغلم كن
به رسم مرغ دريائي ،
پُر از پَر تماشائي ،
به سوزساز تنهائي
در اين سيلاب زيبائي
برقص ، برقص ، برقص
به پيچ و تاب يك پيچك ،
به شكل آخرين ميخك ،
به ياد شمعي در رگبار،
دو سايه در هم بر ديوار
برقص ، برقص ، برقص
بغلم كن ، بغلم كن
شهیار قنبری
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:49 توسط فرزاد
|
دلمان گرفته است. این دل با صاحب ما بسیار گرفته است . و ما را میل بسیار است همچون افشین افغانی ترانه زیر را زمزمه کنیم:
دیگه دوستم نداری دیگه دوستم نداری
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:43 توسط فرزاد
|
امروز وزیران و چاکران به حضور ما شرفیاب شدند و طی مذاکراتی در خصوص مهمترین مسائل یومیه این بلاد و به ترتیب اهمیت این موارد مطرح شد:
۱- وصل شدن کم برق در طی روز(آنقدر نیست که آمدنش مایه انبساط خاطر است)
۲-مذاکرات با دوول خارجه در خصوص دوسیه مغز برخی از میوه ها که عوام به آن هسته ای گویند.
۳- پرداخت پول تو جیبی به رعایا و افزودن قیمت اجناس به چندین برابر
۴-چگونگی از بین بردن خواستگار ناجان خواهر ما
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:23 توسط فرزاد
|
ترا میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تن بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد..........
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:58 توسط فرزاد
|
موی عروسک آزاد ...
پر شاهپرک آزاد ...
پیرهن گلدار آزاد ...
خنده ی بسیار آزاد ...
گیس بافته ی چل گیس چون سیم گیتار آزاد ...
زنگ نقاشی آزاد ...
هرجور که باشی آزاد ...
بر کاغذ و بر دیوار هر چی نوشتی آزاد ...
....
دوباره وای دوباره ...
اما چه فایده داره ...
رویای نیمه کاره !!!
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:8 توسط فرزاد
|
شب گذشته که مشغول تماشای قمر مصنوعی متعلق به دول(منظور کشورهاست تعبیر بد نشود) خارجه بودیم دو عدد از نسوان رعیت ما درباره خصوصیات زاده گان فروردین ماه ( ماه تولد ما) داد سخن دادندی.
خوب که دفت فرمودیم دریافتیم کلیه محسنات در زاده گان این ماه است :
عشق . گرمی . محبت .صداقت . کوشش . کمک به دوستان .اراده . قدرت . فرماندهی و.......
بسیار شاد شدیم و دستور دادیم چهارشنبه هفته جاری را تعطیل عمومی اعلام کنند
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:55 توسط فرزاد
|
ایامی سخت بر ما در حال گذر است و بر طبق پیشگویی ساحران دربار ما این محنت رو به اتمام است . ما در این مدت اطعمه و
اشربه را با آه فراوان و اندوه بی پایان همی خوردندی و مقداری از خون جگر خویش را نیز تناول نمودیم.باری نکته مطلب این است که مردان به ظاهر اهن و ترپ فراوان دارند که در عمل جملگی باعث سرافکندگی و شرمساری است.
خود بسی آگاهیم این پست باعث انبساط خاطر نسوان عزیز و تکدر خاطر رجل محترم خواهد شد .اما چه میتوان کرد که آفتاب آمد دلیل آفتاب و از دام حقیقت نتوان جست.
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:9 توسط فرزاد
|
ایامی بسیار از یوم الخروج ما از مکتبخانه پس از اتمام ۱۶ کلاس گذشته است. در کل الیوم این اوقات اراده ما بر بازگشت به مکتبخانه قرار نگرفت.لیکن در سنه قبل حالتی بس شگرف ما را دربرگرفتندی و در یک فعل عجیب به روبروی مکتبخانه تهران عازم گشته و کتب علوم مربوطه را ابطیاع نمودیم. این کتب که در ایام مکتبخانه برای ما همچنان
باقلوا بودندی در نظر اول و دویم و سیم و..... از نظریه حکیم انیشتین نیز سختتر به نظر مبارک ما رسید.
از آن روست که کلیه کتب مربوطه در کتابخانه روبروی تخت ما به حالت باکره باقی مانده است و گهگاهی ما در کشوهای مغزمان دنبال سرسوزنی حال و حوصله و اراده میگردیم تا دوسیه این موضوع را با ورود به مکتبخانه ارشد پایان دهیم.........
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:44 توسط فرزاد
|
کوچه شهر دلم از صدای پای تو خالیه........
عطر صد خاطره از روزای دور عابر این کوچه خیالیه........
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:29 توسط فرزاد
این برق نیز خودش داستانی است. دیشب که ما را اراده بر استحمام افتاد ساعاتی صور فلکی و گردش ستارگان را به مکاشفت طی نمودیم تا دریابیم در آن افق آیا اختراع توماس نامی ما را ترک خواهد نمود یا خیر؟
بسی مایه مسرت است که محاسبات ما دقیق افتاد و به محض خروج از آدمشور خانه ناگاه تاریکی ژرف کل کاخ ما وقصبات اطراف را فرا گرفت و افسوس که ۳*۴ را از دست همی دادندی و بر روح مسببان آن چند عدد جملات خارج ادب نثار نمودیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:8 توسط فرزاد
|
در شب گذشته ما غذایی در مطبخ پختیم بسی شلم شوربا.کلیه امور توسط تلفن و اس ام اس توسط سرور و سالار و پادشاه مطبخ خانه در نهایت مراقبت قرار داشت . لیکن از آنجاییکه در اواسط کار همشیره دقایقی با تلفن جویای احوال ما بود کباب مربوطه به رنگ مایل به سیاه درآمد.در نهایت چون احدی نبود تا برایش ناز کنیم پس از به دم آمدن پلو شام را با کمال آرامش و به به های فراوان به خودمان صرف نمودیم.
و کشف نمودیم چه امر خطیری است این کار در مطبخ خانه !!!!!!! ما را همان گوشه اندرونی و رویت سینماتوگراف بسی بیشتر خوش می آید .!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:38 توسط فرزاد
|
تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچکس نیومد سری به تنهایت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 13:16 توسط فرزاد
مهربانی را بیاموزیم
فرصت آئینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون ، روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبیست
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:30 توسط فرزاد
زیبا........
هوای حوصله ابری است ،
چشمی از عشق ببخشایم تا
رود آفتاب بشوید ، دلتنگی ِ مرا .
زیبا ! .. زیبا! ..
هنوز عشق در
حول و حوش چشم تو می چرخد ،
از من مگیر چشم !
دست مرا بگیر و
کوچه های محبت را با من بگرد .
یادم بده چگونه بخوانم تا
عشق در تمامی دل ها معنا شود .
یادم بده چگونه نگاهت کنم که
تردی بالایت در تند باد عشق نلرزد .
زیبا !
آن گونه عاشقم که
حرمت مجنون را احساس می کنم .
آن گونه عاشقم که
نیستان را یک جا هوای زمزمه دارم .
آن گونه عاشقم که
هر نفسم شعر است .
زیبا !
چشم تو شعر ،
چشم تو شاعر است .
من دزد شعرهای چشم تو هستم .
زیبا !
ری را ، کنار حوصله ام بنشین .
بنشین ، مرا به شطّ غزل بنشان .
بنشان مرا به منظره عشق ..
بنشان مرا به منظره باران ..
بنشان مرا به منظره رویش ،
من سبز می شوم ..
زیبا !
ری را ، ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار .
بر من ببار تا که برویَم بهاروار .
چشم از تو بود و عشق ،
بچرخانم بر حول این مدار .
زیبا ! زیبا !
تمام حرف دلم این است :
من عشق را به نام تو آغاز کردم . "
در هر کجای عشق که هستی ، آغاز کن مرا ".
محمدرضا عبدالملکی
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:39 توسط فرزاد
|