صورتک
از بعضی ها هر چی بگی بر میاد باور ندارین؟ دقت بفرمایین:
من آن گلبرگ مغرورم كه
ميميرم زبي آبي ولي با خفت و خواري پي
شبنم نميگردم آی خدا دلگیرم ازت............. آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرم و............. عمرم و می گیرم ازت این غصه های لعنتی............. از خنده دورم می کنن این نفس های بی هدف........... زنده به گورم می کنن چه لحظه های خوبیه...............ثانیه های آخره فرشته مردن من ....................منو از اینجا می بره ساعت: ۵ بعدازظهر زمان : شنبه اول ماه سرطان نمیدانیم تا کنون شده است که روی میز کار شما ۶ عدد کارتابل حاوی مقدایر متنابهی نامه و سند موجود باشد و شما از شدت خستگی حال و حوصله رسیدگی به یکی از انها را هم نداشته باشید؟ این شنبه ها را اصلا دوست نداریم . باید بدهیم از روی تقویم حذفشان کنند. تمام نئشه جمعه را یکبارکی دود می کند لاکردار. الیوم چند فقره دردسر ما را به خود مشغول نمود. قبل از ظهر من باب کاری راهی خیابان پاسداران(همان سلطنت آباد خودمان) بودیم که چشمتان روز بد نبیند به علت عملیات بلدیه جهت حفر کانال مترو - ترافیکی بود که آن سرش ناپیدا . بسیار عرق فرمودیم در آن گرما و بسی حرص خوردیم از دست این قالیباف کچل. در راه بازگشت رعیتی از نسوان در پشت اتول خود( گمانم نام لگن او تویوتا ساناتا بود) بسی مشغول حرکتهای موزون در جاده بود . شیطان در گوشمان فریاد می زد ای کاش نیسان وانت داشتیم تا اتول او را به آهن پاره تبدیل می نمودیم! تا او باشد درست اتول براند. که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد البته به دوستای واقعیم همیشه سر میزنم. مواظب خودتون باشید.
بعدا نوشت:بنا به علتی تصمیم گرفتم این تعطیلی یک هفته باشه و بعد از اون برمی گردم. ببینید اون علت چی بوده دیگه که تصمیمم عوض شده!!!!! رفتی تا رو آرزوهای خودم رفتی عاقبت که بی تو دق کنم نیستی اما از تو می خونم که باز خنده تو تا همیشه با منه کاش یه روز این جدایی بشکنه مثل اون شبا که پرسه می زدیم بگو دستات تو دستای کیه بی تو چشمام داره بارونی میشه شب نمناک خیابون یادمه خونه گرم دلامون یادمه مثل اون شبا که پرسه می زدیم فردی نام فرزند خویش رستم نهاده بود و خود نیز از او در هراس بود!!! حال این شده بود حکایت ما!!! بستیم دیگر این پنجره باز سخاوت را و گشودیم چشمی دیگر بر روی این جهان فراخ....
پ.ن: پست بعدی جالب خواهد بود. یک خاطره بسیار طول کشید تا بفهمیم چه نوع اتومبیلی است که بر اثر سرعت زیاد به این حال و روز افتاده است .از آنجائیکه ما نیز به جنون ادواری سرعت مبتلا می باشیم تصمیم گرفتیم از ترس جان عزیزمان بیشتر از ۱۴۰ کیلومتر در ساعت دیگر نرانیم.
این المپیک هم عجب چیزی بود . لذت فراوانی بردیم از اینهمه مدالهایی که افتخار کسب آنها را ورزشکارانمان ندادند تا همه بفهمند این ملت چشم و دلشان سیر است.( اینها را این قمر وزیر در توجیه عملکرد عرض نموده است و ما هم باید باور می نمودیم). لذا دستور دادیم آن دو مدال را نیز بازپس فرستند. تمام. دلم سفر میخواد. دلم سکوت میخواد. دلم میخواد برم ....برم تا ته جنگل . توی اون سکوت گنگ و قشنگ .... خودم و خودم و خودم ....... اینقدر برم که حتی واژه ها هم نتونن کاری بکنن. و بمونم تا ذهن اقاقی مثل یه برکه پاک و زلال روبرویم بشینه.... ومن سیرآب بشم از اینهمه لطافت .... تا همه همگان حس کنن نبودنم رو........... و رد پاهامو فقط پیدا کنن........
من هنوزم با توام مثل قديم مثل اون شبا كه پرسه مي زديم ما هنوزم عاشقي رو بلديم............... (نت من فعلا مشکل داره اما من با نت موبایلم کانکت شدم که آپ کنم و برم معذرت که نمی تونم کامنتها رو جواب بدم و به دوستام سر بزنم . چند روز آینده که نتم درست شد مفصل در خدمتم.) ظهر تب دار پاییز. تازه برگها تصمیم به جدایی از درخت گرفته اند .پسر خسته از مدرسه در راه رفتن.در خیالات خود غرق.لحظه ای ... یک عبور.... اندامی موزون.چشمانی خرمایی. لبخندی محو و صورتی آسمانی. دل پسر را به لرزه می آورد.داغ می شود. تب . زلزله ای مهیب در ارکان ذهن. فردا .فرداهای دیگر و........ هر روز عبور آن نگاه . عطر تنش .پسر می شکند سکوت را و می گوید: سلام.جوابی نیست. فردا پسر باز می گوید: سلام و بازهم بی جواب .فرداهای دیگر آنقدر سلام می گوید تا جواب میشنود: سلام .پسر به سخن می آید: اسم من ...... می خواستم بگم چند وقته که ... اگر بشه بازم ..... من شما روخیلی ......... و در جواب خود فقط یک لبخند زیبا و یک جمله می شنود: من یلدام.... خداحافظ تا فردا..... ظهر فردا .... ظهر فرداها .........دیگر نبود ....... آن آسمانی ......... آن فرشته ............................نفرین بر آن راننده ..........نفرین بر آن حادثه شوم.............. *و این سو پیرمردی با سپیدیهای مو و هزاران بار مردن. رنج بردن........* *: این تکه شعر آخر از : مسعود فردمنش مثل يه خواب كوتاه يه مرد بود يه مرد... با دستهاي فقير با چشمهاي محروم با پاهاي خسته يه مرد بود يه مرد... شب، با تابوت سياه نشست توي چشماش خاموش شد ستاره افتاد رو خاك. سايه ش هم نمي موند هرگز پشت سرش غمگين بود و خسته تنهاي تنها ... با لبهاي تشنه به عكس يه چشمه نرسيد تا ببينه قطره….قطره….. قطره ي آب….قطره ي آب .... در شب بي تپش اين طرف اون طرف مي اوفتاد تا بشنفه صدا...صدا.. صداي پا…..صداي پا .
خیلی دلم تنگه برات
دارو ندارمو بگیر
مال خودت مال چشات
خورشیدو بر دار و بیار
آفتابی شو به خاطرم
قرارمون یادت نره
دیر نکنی منتظرم
قرارمون ساعت عشق
کنار دل شوره زدن
کنار دلواپسی و
ترس یه وقت نیومدن
به کجا می ری عزیزم قفس تموم دنیا
روی شاخه
های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
می گذره
روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه
ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز
ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون
غروبه
می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو
باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید
سحرو یه روز ببینیم
پ.ن:همین ترانه رو توی وبم گذاشتم .الان داره پخش میشه
و خواهیم ماند تا همیشه .........
هنوز عطر نگاهت جاریست ، هنوز دل با سوسوی چشمانت در تاریکخانه غم همدم است.
دعا کردیم که باشی تا همیشه..........
پس بمان ... هر آنطور که می خواهی .... بمان......
رفتی تا در به در این جاده شم
تا ابد یه خط باطل بکشم
پیش عکست شب به شب هق هق کنم
با صدام دنیایی رو عاشق کنم
قلب آواره واسه تو میزنه
من هنوزم با توام مثل قدیم
ما هنوزم عاشقی رو بلدیم
بگو سطر آخر قصه چیه
بازم اینجا جای چشمات خالیه
پرسه هامون زیر بارون یادمه
من هنوزم با توام مثل قدیم
ما هنوزم عاشقی رو بلدیم...
بعدا نوشت: خودمان میدانیم که چقدر ناراحت هستید از اینکه فعلا نمی توانید کامنت برایمان بگذارید. اشکالی ندارد . در اولین فرصت جبران کنید
| :قالبساز: :بهاربیست: |



