همدم شب های طولانی گذشته من چند جلد دفتر شعر و یک نوار کاست بود. نوار کاستی با صدای خودم که تمام شعرها و نوشته هامو خودم خونده و دکلمه کرده بودم. این کاست مال تقریبا ۱۲ سال پیشه که متاسفانه نمیدونم چیکارش کردم. خیلی دنبالش گشتم اما پیداش نکردم .درست مثل یه تیکه از وجودم دوستش داشته و دارم . حیف که دیگه نیست . تمام خاطرات من روی اون نوار و به شکل صدا و با نظم و نثر به ثبت رسیده که الان دیگه نیست. حیف
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:41 توسط فرزاد
|
یادت نره دوستت دارم خیلی دلم تنگه برات دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات خورشیدو بر دار و بیار آفتابی شو به خاطرم قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم قرارمون ساعت عشق کنار دل شوره زدن کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:19 توسط فرزاد
|
ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامت اما به کجا می ری عزیزم قفس تموم دنیا روی شاخه
های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری می گذره
روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت واسه
ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز
ببینیم آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون
غروبه می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو
باغ غربت واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم دلخوشیم به این که شاید
سحرو یه روز ببینیم پ.ن:همین ترانه رو توی وبم گذاشتم .الان داره پخش میشه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:15 توسط فرزاد
|
من و تو و یه عالمه خاطره سبز و یه دنیا بوی طراوت. به تو رسیدن تقلای عجیبی بود که تک تک یاخته ها رو درگیر خودش کرده بود. یه آسمون رنگین کمان که هر کدوم از رنگاش به رنگ چشمات بود هنوز هم توی طاق نگاهم خونه گرفته . هنوز سینه هامون از عطر سالیان گذشته نفس رو تازه می کنه. هنوز هم هستم .... هنوز هم هستی.... و خواهیم ماند تا همیشه .........
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 16:55 توسط فرزاد
|
صبح ؛ دعا کردیم ، دل در کف ، روح پاک و بی آلایش ، خواندیم ترا ، نامت را ، تمام هستی از گوشه چشمت هویدا، دعا کردیم که بمانی ، بمانی تا باران بر تار و پود تن ببارد ،بمانی تا رنگین کمان بتابد و بتابد. ولی دریغ که رفتی ، رفتی پیش از رعد و برق و طوفان نگاهت ، رفتی که رفتن راز ماندن بود . رفتی پیش از آنکه باران ببارد. هنوز عطر نگاهت جاریست ، هنوز دل با سوسوی چشمانت در تاریکخانه غم همدم است. دعا کردیم که باشی تا همیشه.......... پس بمان ... هر آنطور که می خواهی .... بمان......
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:17 توسط فرزاد
|
نمیدانیم تا کنون شده است که روی میز کار شما ۶ عدد کارتابل حاوی مقدایر متنابهی نامه و سند موجود باشد و شما از شدت خستگی حال و حوصله رسیدگی به یکی از انها را هم نداشته باشید؟
این شنبه ها را اصلا دوست نداریم . باید بدهیم از روی تقویم حذفشان کنند. تمام نئشه جمعه را یکبارکی دود می کند لاکردار.
الیوم چند فقره دردسر ما را به خود مشغول نمود. قبل از ظهر من باب کاری راهی خیابان پاسداران(همان سلطنت آباد خودمان) بودیم که چشمتان روز بد نبیند به علت عملیات بلدیه جهت حفر کانال مترو - ترافیکی بود که آن سرش ناپیدا .
بسیار عرق فرمودیم در آن گرما و بسی حرص خوردیم از دست این قالیباف کچل.
در راه بازگشت رعیتی از نسوان در پشت اتول خود( گمانم نام لگن او تویوتا ساناتا بود) بسی مشغول حرکتهای موزون در جاده بود . شیطان در گوشمان فریاد می زد ای کاش نیسان وانت داشتیم تا اتول او را به آهن پاره تبدیل می نمودیم! تا او باشد درست اتول براند.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:3 توسط فرزاد
|
در عنفوان جوانی که این کله مبارک ما مقداری بوی قرمه سبزی میداد دو چشم زیبا ما را شیفته خود نموده بود. در آن ایام فعالیت نهادی بنام کمیته بسیار قوی بود و از اثرات آن همانا ممنوعیت تردد در ساعات تعطیلی مدارس دخترکان در جوار این مدارس بود که با خاطیان به شدت برخورد میشد. فلذا چاره ای نبود مگر قرار در محلهای خلوت و دور از جان جایی که سگ هم پر نمی زد را می بایست پیدا می نمودیم تا دقایقی دل و قلوه را تسهیم به نسبت نماییم.باری جان عزیزمان برایتان بگویید در یکی از همین دیدارهای عاشقانه جوانکی به ما نزدیک شد و بر و بر ما را نگاه کرد ما نیز کم نیاوردیم و ایضا به اون نگاه خیره روا داشتیم این نگاهها ادامه یافت و کار به کل کل رسید . ما نیز برای آنکه نزد معشوق کم نیاوریم سینه را سپر کردیم و کار به صحبتهای فیزیکی رسید در این زمان جوانک ناله ای از درد سر داد و فریاد زد: بیایید. همین فریاد کافی بود تا مانند فیلمها از در و دیوار آدمیزاد با چوب و چماق ما را محاصره نمایند . حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر و ما نیز آماده گفتان فیزیکی و ایضا شکستن دست و بالمان بودیم که یکی از آن پاترولهای کمیته نمیدانیم از کجا پیدایش شد و ما را نجات داد. ما نیز ماجرا را کاملا برعکس تعریف نمودیم و به جهت حراست از یکی از خواهران! بسیار نیز مورد تشویق قرار گرفتیم و آن جوان شرور به حبس رفت. هنوز وقتی از آن مکان می گذریم یاد آن روز می افتیم.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:41 توسط فرزاد
|
بسی تکدر خاطر بودیم از برخی از وقایع. بانویی در میان صحبتهای خویش نکته ای را به زبان آورد که همان باعث ایجاد تحولی بس شگرف در تفکرات و تعلقات خاطر ما شد. ما را اراده بر آن است که زین پس هر کس را به قدر خود ارزش نهیم و به قول معروف هر که تب نمود برایش تب نماییم و بس.
فردی نام فرزند خویش رستم نهاده بود و خود نیز از او در هراس بود!!! حال این شده بود حکایت ما!!!
بستیم دیگر این پنجره باز سخاوت را و گشودیم چشمی دیگر بر روی این جهان فراخ....
پ.ن: پست بعدی جالب خواهد بود. یک خاطره
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:48 توسط فرزاد
|
روز گذشته در حال رفتن به کاخمان بودیم که یک فقره تصادف مشاهده نمودیم که بیشتر به انهدام شبیه بود تا تصادف.
بسیار طول کشید تا بفهمیم چه نوع اتومبیلی است که بر اثر سرعت زیاد به این حال و روز افتاده است .از آنجائیکه ما نیز به جنون ادواری سرعت مبتلا می باشیم تصمیم گرفتیم از ترس جان عزیزمان بیشتر از ۱۴۰ کیلومتر در ساعت دیگر نرانیم.
بعدا نوشت: خودمان میدانیم که چقدر ناراحت هستید از اینکه فعلا نمی توانید کامنت برایمان بگذارید. اشکالی ندارد . در اولین فرصت جبران کنید
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 9:48 توسط فرزاد
|
خاطر ملوکانه ما بر این استوار افتاد که زین پس دیگر شعر عاشقانه و ایضا عارفانه نگارش نفرماییم و بیشتر به امور این مملکت خراب شده برسیم. مقداری فکر فرمودیم که صبح ها را اندکی زودتر از خواب ناز بر خواسته و به ورزش و گهگاهی حرکات ایروبیک( چه فرنگی!!) پرداخته تا از فرم خارج نشویم. اما تا کنون موفق به انجام آن نگردیده ایم چون هر نوکری که از قبل مامور بیدار نمودنمان کرده بودیم را همان سحرگاه مربوطه و از فرط خشم گردن زدیم تا دیگر ما را نیازارد.
این المپیک هم عجب چیزی بود . لذت فراوانی بردیم از اینهمه مدالهایی که افتخار کسب آنها را ورزشکارانمان ندادند تا همه بفهمند این ملت چشم و دلشان سیر است.( اینها را این قمر وزیر در توجیه عملکرد عرض نموده است و ما هم باید باور می نمودیم). لذا دستور دادیم آن دو مدال را نیز بازپس فرستند. تمام.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:12 توسط فرزاد
|
دلم سفر میخواد. دلم سکوت میخواد. دلم میخواد برم ....برم تا ته جنگل . توی اون سکوت گنگ و قشنگ .... خودم و خودم و خودم ....... اینقدر برم که حتی واژه ها هم نتونن کاری بکنن.
و بمونم تا ذهن اقاقی مثل یه برکه پاک و زلال روبرویم بشینه.... ومن سیرآب بشم از اینهمه لطافت .... تا همه همگان حس کنن نبودنم رو........... و رد پاهامو فقط پیدا کنن........
من هنوزم با توام مثل قديم
مثل اون شبا كه پرسه مي زديم
ما هنوزم عاشقي رو بلديم...............
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 8:42 توسط فرزاد
|
(نت من فعلا مشکل داره اما من با نت موبایلم کانکت شدم که آپ کنم و برم
معذرت که نمی تونم کامنتها رو جواب بدم و به دوستام سر بزنم . چند روز آینده که نتم درست شد مفصل در خدمتم.)
ظهر تب دار پاییز. تازه برگها تصمیم به جدایی از درخت گرفته اند .پسر خسته از مدرسه در راه رفتن.در خیالات خود غرق.لحظه ای ... یک عبور.... اندامی موزون.چشمانی خرمایی. لبخندی محو و صورتی آسمانی. دل پسر را به لرزه می آورد.داغ می شود. تب . زلزله ای مهیب در ارکان ذهن. فردا .فرداهای دیگر و........ هر روز عبور آن نگاه . عطر تنش .پسر می شکند سکوت را و می گوید: سلام.جوابی نیست. فردا پسر باز می گوید: سلام و بازهم بی جواب .فرداهای دیگر آنقدر سلام می گوید تا جواب میشنود: سلام .پسر به سخن می آید: اسم من ...... می خواستم بگم چند وقته که ... اگر بشه بازم ..... من شما روخیلی ......... و در جواب خود فقط یک لبخند زیبا و یک جمله می شنود: من یلدام.... خداحافظ تا فردا.....
ظهر فردا .... ظهر فرداها .........دیگر نبود ....... آن آسمانی ......... آن فرشته ............................نفرین بر آن راننده ..........نفرین بر آن حادثه شوم..............
*و این سو پیرمردی با سپیدیهای مو و هزاران بار مردن. رنج بردن........*
*: این تکه شعر آخر از : مسعود فردمنش
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:7 توسط فرزاد
|