تبليغاتX
صورتک
مکان: دفتر ما

زمان: هر روز و هر ساعت

اکتورها:اینجانب + کلی آدم دیگه

روی میزمان مقادیر متنابهی نامه -سند-کارتاپل و... در انتظار دستان مبارک ما جهت توشیح و رسیدگی و صدور فرمان می باشند.

تق تق تق ...... (صدای در). مسئول دفتر ما:آقای فرزاد خانم..... با شما کار دارند.

خانم......: آقای فرزاد کامپیوتر من اینجوریه. فلانی اونجوری گفت.موس من کار نمی کنه. پیرینترم خرابه......

تق تق تق ........ مسئول دفتر ما:آقای فرزاد آقای ..... با شما کار دارند.

تق تق تق .........مسئول دفتر ما:آقای فرزاد آقای.... خانم.....آقای..... با شما کار دارند........

ساعتها می گذرد. تمام چایی های که برایمان آورده اند پپسی شده است.

ناهار را در ساعت ۵ (که طبعا منجمد شده است) میل می فرماییم.

و این داستان هر روز ماست..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:44  توسط فرزاد  | 

“چشام بستس ،
 جهانم شکل خوابه ،
 عذابه ، اضطرابه ،
 روبروم دیواری از مه ،
 دیواری از سنگ ،
بگو بیهوده نیست فاصله ی آب و سراب ،
 بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست ،
بگو از کوچ پراکنده ،
 فقط کابوس و تنهایی ،
 بگو خواب بود هرچی که دیدم ،
افسانه بود هرچی شنیدم ،
نگاه کن شوق دل زدن به دریا برام شد مرگ تدریجی رویا............................."
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:46  توسط فرزاد  | 

واقعا ما بسیار خرسندیم که در زمان یوزارسیف(یوسف ) زندگی نمی فرماییم. در غیر اینصورت کلیه بانوان این بلاد در زمان رویت جمال ما دستان خویش را از زیر آرنج همی جدا نمودنی و فراوان برای ما دستمال قرمز فرستادندی . که همین امر باعث ملال همی شدندی.

بسی خوشحالیم  در زمان شما بانوان گرامی زندگانی می فرماییم که به جای دستمال قرمز اس ام اس روانه می سازید . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:21  توسط فرزاد  | 

بعد از مدتها میخوام بنویسم. زیاد نه چون میدونم حوصله اونو ندارید. ساده کوتاه و روان:

سالهاست توی وبلاگم می نویسم . یه سری دوستای وبی داشتم که دیگه هیچکدوم نمی نویسن .اما من هنوز هستم چون اینکار رو واسه دلم دارم انجام میدم.هیچکدوم از دوستای وبیم تا حالا منو ندیدن.فکر می کنم هیچکدوم از دوستای وبیم هم منو درست نشناسن. من به همون اندازه که محکم و با اعتماد به نفسم  به همون اندازه هم نازک دلم . میدونم این دوتا با هم جور در نمیاد . اما متاسفانه من اینجوریم . دیدن و یا شنیدن یه منظره  یه یچه خیابونی و یا یه ترانه خاطره انگیز می تونه ساعتها اشکم رو دربیاره و در عوض حتی جداییهای تمام عمر( به هر علت) و یا بسیاری از حوادث و .... حتی باعث اخم من هم نمیشه.

حالا چرا اینارو میگم:

سربسته بگم: یه بابایی اسم بچه شو گذاشت رستم و بعدش خودشم دیگه  ازش می ترسید.

بارها شده یه کسی رو اینقدر تحویل گرفتیم و بزرگش کردیم که بعدا همون آدم واسمون شاخ شده و طلبکار. واقعا متاسفم واسه خودمون. 

ببخشید اگر اینجوری نوشتم. سعی دارم از پست بعدی دیگه برگردم به فضای نوشته های قبلیم و در ضمن از خاطرات سفر اخیر برایتان نقل کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:30  توسط فرزاد  | 

حرف دلم الان فقط اینه:

آهای تو که این همه دوری از من
این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می‌کنی سوزوندی
دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی می‌دونم
این همه طاقت و صبوری از من
ستاره‌ها می‌گن پشیمون شدی
می‌خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریا
این همه نفرت و بشوری از من
این همه نفرت و بشوری از من
نمی‌دونم می‌خوای با قلب سنگی
دل ببری بازم چجوری از من
دل ببری بازم چجوری از من
...
پشیمونی فایده نداره دیگه
چشات باید بارون بباره دیگه
پشیمونی فایده نداره دیگه
چشات باید بارون بباره دیگه

پ.ن: زیاد فکر نکنین . مخاطب خاص داره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:10  توسط فرزاد  | 

تمام خاک را گشتم به دنبال صداي تو 

ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو
اگر کافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو

صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:8  توسط فرزاد  | 


حالا که رسیدم اینجا پر قصه واسه گفتن
پر نیاز برای آه کشیدن و شنفتن
تورو با خودم غریبه از غمم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه تورو بیصدا می بینم

سلام
نمیدونم چه جوری بنویسم و از کجا شروع کنم؟
بزارید راحت بگم. نزدیک دو هفته ای بود که یه چند تا گرفتاری ، قطع شدن نتم و همینطور یه سفر دوبی باعث شد که اینجا نیام.  واین بهترین وقت بود تا بعد از برگشتنم ببینم که چی میشه.
منی که بارها تا بستن وبم پیش رفنته بودم فهمیدم اصلا نمیتونم اینکار رو انجام بدم . اونم فقط به خاطر دوستای گلم  بود که بی اغراق میگم عطر وجودشون ، حضورشون این وبلاگ کویری که ته یه کوچه بن بست گرفتار شده رو تازه میکنه و هست و همیشه  خواهد بود.
برگشتم با یه دنیا حرف و شعر و خاطره . برگشتم تا جواب بدم محبت تمام عزیزانم رو.
اما دلم شکست. آخرین سنگ مزار  یه دوستی پاک رو یه عزیز روی گورستان ذهنم گذاشت. نمیخوام رمانتیکش کنم . اما به خدا قسم دلم شکست .
من شایسته این رفتار نبودم عزیز دلم. خودتم میدونی .
برات آرزوی بهترینها رو دارم . اما ................خداحافظ
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:12  توسط فرزاد  | 

بازگشت پیروزمندانه خود را به کلیه عزیزان تبریک و تسلیت عرض می نمایم
بسی گفتنی داریم از دیار فرنگ
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:13  توسط فرزاد  | 

ابتدا نوشت: نت من قطع شده اما دلم ترکید از بس نیومدم. با موبایلم می نویسم تا بعد........
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
بازم هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق می کنی دوباره گمراهم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته ز صدای زنجیر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:48  توسط فرزاد  |