تبليغاتX
صورتک

گردی از راهی نمی خیزد سواران را چه شد؟

مرده اند از بیم یاران نامداران را چه شد؟

جز صدای جغد ها چیزی نمی آید به گوش قمریان آخر کجا رفتند ساران راچه شد؟

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت.بلبلان قرقاولان کبکان هزاران را چه شد؟

دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند. دوستان ما کجا رفتند یاران را چه شد؟

هرکجا سوز زمستان است و تاراج خزان. روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد؟

زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست. کاوه ی لشکر شکن کو شهسواران را چه شد؟

لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید. رستم و گودرز کو اسپندیاران چه شد؟

خشکسالی در زمین بیداد و غوغا میکند.بخشش هفت آسمان کو باد و باران را چه شد؟

قمریان آخر کجا رفتند ساران را چه شد؟

 

پ.ن: این وبلاگ همچنان در تعطیلی به سر می بره اما  باید این رو می نوشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:58  توسط فرزاد  | 

 

تا اطلاع ثانوی:

 

 

تعطیل. 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:38  توسط فرزاد 

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمهای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه قلب خسته ام

منی که غرورو تو چشمات شکستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:26  توسط فرزاد 

 

دوستم نداری می دونم دوستم نداری

اما تو چشمات می خونم یه بیقراری......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:49  توسط فرزاد  | 

 

دیگه برام مهم نیست نبودنت کنارم

برو بابا ولم کن من دیگه بی خیالم......


پ.ن: مخاطب خاص نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:45  توسط فرزاد  | 

 

آی حالم  گرفته شد  وقتی بعد از دو روز تعطیلی  دیدم  نصف دهکده ام رو غارت کردن . آی حالگیری بود جون جواد .....

پ.ن: لطفا در تراوین صبحها حمله بفرمایید دوستان تراوین باز.

پ.ن۲: البته با کسب اجازه از محضر سرلشگر تراوین بازها( بیقرار بانو) 

زیرا در محضر ایشان ما عددی نیستم در تراوین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:47  توسط فرزاد  | 

 

این چه رسمی است که تو ناز کنی یک طرفه

این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه.......

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط فرزاد 

 

رفیق خوب ........؟

            گشتم نبود

            نگرد نیست.......

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:48  توسط فرزاد  | 

 

زندگی و دیگر هیچ....

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:53  توسط فرزاد  | 

چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟

می ره یک گوشه پنهون می شینه،اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه،تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من ویار....

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه،

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه!


پ.ن: این ترانه رو خیلی دوست دارم واسه همین نوشتم .
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:56  توسط فرزاد  | 

 

زمان: شنبه ساعت ۸ شب

مکان: منزل خودمان!

در خانه مشغول تماشای فیلم دلشکسته بودیم که این  فرزند قند عسل من یه دفعه گفت: بابا تو به کی رای میدی؟ هاج و واج نگاهش کردم و گقتم: منظور؟ گفت: بگو دیگه می خوام بدونم! گفتم: به کی رای بدم؟ گفت : به موسوی! گفتم بچه مگه تو موسوی رو می شناسی؟ گفت : آره بابا آدم خوبیه  مهربونه...

گفتم احمدی نژاد چی؟ گفت: دوستام میگن داره حقوقها رو زیاد می کنه تا رای بیاره .... باور کنید گیج شده بودم. گفتم:کروبی چطور؟ گفت: نه بابا رئیس جمهور باید مرد! باشه.گفتم : محسن رضایی چی پس؟: گفت: اون که اصلا بازی نیست..........

این بود دیالوگ بین الفیلم من و فرزند قند عسل.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 9:24  توسط فرزاد  |