تبليغاتX
صورتک


صورتک


95
تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)


تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

 

 
تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)


 

تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

 


تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

 

تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

 

تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

تصاویری که فقط ما ایرانیها قادر به درکش هستیم (2)

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:31 توسط فرزاد| |

تصويری از پسر 10 ساله ای كه عكس زمان جنينی اش دنيا را تكان داد


 

تصويری از پسر 10 ساله ای كه عكس زمان جنينی اش دنيا را تكان داد

جنيني كه در اين عكس دست جراح را در دست خود گرفته جنيني است كه دچار بيماري مادرزادي اسپاينا بيفيدا ( spina bifida ) (بيرون زدگي نخاع به علت بسته‌نشدن كانال نخاعي ) بوده است . در صورتي كه حاملگي و رشد جنين به همين شكل ادامه مي يافت در ماه هاي آتي احتمال مرگ و يا فلج جنين بسيار بالا بود و براي اولين بار در تاريخ پزشكي قرار شد اين جنين در هفته ۲۱ بارداري در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گيرد .
نام اين كودك ساموئل ( Samuel Armas ) و نام جراح دكتر جوزف برونر ( Dr. Joseph Bruner) است . اين عمل در يك مركز پزشكي دانشگاهي ( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.
اين عكس بارها در اينترنت انتشار يافت بدون آنكه داستان واقعي آن در جايي ذكر گردد و هر چه انتشار يافت بيشتر به افسانه و تخيلات گويندگان آن ارتباط داشت .

بعد از عمل ، اين جنين دست خود را از داخل رحم خارج کرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شکلی که دکتر برونر آنرا احساس کرد و ارتعاش آن بدن دکتر را مورموری کرد، شاید او تنها جنینی بوده باشد که قبل از تولد با دنیای بیرون ارتباط فیزیکی و احساسی برقرار کرده است.
تصويری از پسر 10 ساله ای كه عكس زمان جنينی اش دنيا را تكان داد

در اين لحظه عكاس يو.اس.تودي كه براي ثبت تاريخ اولين جراحي داخل رحم در محل حاضر بود تصويري را شكار كرد كه افكار عمومي جهان را تحت تاثير قرار داد.
عكاس مي گويد من در كناري ايستاده بودم و به رحم مادر نگاه مي كردم ناگهان لرزش رحم را ديدم و خواستم از آن عكس بگيرم كه ناگهان يك دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد . من عكس خود را گرفته بودم و اين داستان آنقدر سريع بود كه پرستار پشت سر من فرياد كشيد وآي چه اتفاقي افتاده است .

اين عكس به سرعت در فاكس نيوز و سراسر جهان ارتباطات انتشار يافت .

هيچكس ، هرگز نخواهد فهميد كه اين يك اتفاق بود و يا يك تشكر واقعي

تصويری از پسر 10 ساله ای كه عكس زمان جنينی اش دنيا را تكان داد

اين پسر 10 ساله همان جنيني است كه از جراحش تشكر كرد
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:51 توسط فرزاد| |

 

خداحافظ سراب من........

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:44 توسط فرزاد|

شب از نیمه گذشت آخر
شب بی ماه بی روزن
شب سرد پر از حسرت
پر از یاد سراب من


ستاره مرد شبم شب شد
لبم خاموش هوا سنگین
منم مجنون بی لیلا
منم فرهاد بی شیرین

خدا حافظ دل عاشق
خداحافظ شب مستی
تو هم ای صورتک رفتی
کجا رفتی کجا هستی؟

خدا حافظ دل عاشق
غم تو رفتن و رفتن
تو هم ای صورتک رفتی
خدا حافظ سراب من

تو رفتی و شکستم من
نموندی با من تنها
من عاشق من خسته
نمیتونم که تا فردا

بمونم همدم این شب
بخونم راز شبها رو
تو تاریکی این شبها
ببینم عکس فردا رو

خدا حافظ نسیم عشق
خدا حافظ ستاره ماه
برو ای صورتک بی تو
ندارم همدمی جز آه...

.................................................................................

ترانه رو اگر دوست داشتین از اینجا دانلود کنید.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:18 توسط فرزاد| |

پوستش سبز تره ، نگاش جذب منه

کاش لبخند بزنه ، کاش لبخند بزنه

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:34 توسط فرزاد| |

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست وحسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي رادر رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام . وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذنوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تامحيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکرشدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايدظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمتري بشويم.

دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب رامرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهدشد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم..

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز راکثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.

چهارشنبه: ديگر آب ميوه نميخوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهدشد!!

پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فرداصبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا راکثيف کرده . کلي دعوايش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جاروبزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايدميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جورکردن و ميز چيدن هم نميخواهد!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه هارا شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که دیگر دوش نميگيرم!

يک کشف جديدديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشمو موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم،خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي راغذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب رادر يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکرکرده بود؟

 

برگرفته از جایی

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:16 توسط فرزاد| |

منو حالا نوازش کن که اين فرصت نره از دست،

شايد اين آخرين باره که اين احساس زيبا هست.


منو حالا نوازش کن همين حالا که تب کردم،

اگه لمسم کنی شايد به دنيای تو برگردم.................

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:36 توسط فرزاد| |

 

آمدی ای نازنین رفته ام باز آمدی.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:4 توسط فرزاد| |

 

چقدر خوبه همه چیز رو از یاد بردن و تازه شدن....و چقدر خوب میشد تا تازه می شدم مثل یک ترانه ...

 

 

تازه شو تازه مثل همین ترانه

فکر جنگل باش اگه باغ تو سوخته...........

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:28 توسط فرزاد| |


:قالبساز: :بهاربیست: